تبليغاتX
عكس‌هاي ناشيانه
عكس‌هاي ناشيانه
 روستاي رودخانه يكي از روستاهاي تربت حيدريه در مشهد مي‌باشد. به اتفاق، من و خانم غلامي براي يك روز به آنجا رفتيم و عكسهايي گرفتيم. تجربه و خاطره جالبي بود.

پيرمردهاي آفتاب نشين - ۱۱ صبح 

نمايي از روستاي رودخانه ساعت ۱ بعد از چاشت

لبخند دختركي از پشت در تنها مكتب روستا - يك و نيم بعد از چاشت

اين مرد آدم جالب و عجيبي بود. البته خرش عجيب‌تر. چون وقتي خر فهميده بود كه ما داريم عكس مي‌گيرم، گوش‌هايش را كنار زده بود تا صاحبش كامل در عكس‌ بيفتد.

تو بيايي لب‌بام... با هم بگوييم يك كلام...

 مرغ‌ها، خروس‌ها، ديوار كاه‌گلي، چوب، درخت، آسمان‌، ابر... فقط يك چيز در اينجا اضافه است. اصيل نيست؟ مي‌دانيد چي؟

به نظر من سيم‌ها در اينجا قاچاقي آمده‌اند.

براي ديدن عكس‌هاي بيشتر از اين روستاي زيبا گزينه " ادامه مطلب"  در پايين را بفشاريد.

 


ادامه مطلب

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

سلام

بعد از این غییت کبری، می خواهم چند تا عکس یادگاری و چند پرتره از دوستان شاعر بمانم. ( البته سه عکس از این مجموعه را خودم نگرفته ام)

 

حافظ ایمانی و غلامرضا بروسان.

حافظ جزء باحال ترین آدمهاست و خیلی خوب دف می زنه، خیلی شعر می خونه، خیلی سیگار می کشه و خیلی دوست داشتنیه

 

حافظ ایمانی و غلامرضا بروسان

یک روز زمستانی آفتابی در روستای کنگ به اتفاق جواد خاوری، وحید عباسی و فاخر و دیگران...

دره کنگ مشهد

غلامرضا بروسان

به او می گفتم که تو با این قیافه عجیب غریبت باید یک بازیگر سینما می شدی تا شاعر. این تکه شعر از او را همیشه زمزمه می کنم:

تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهایی در قطار هزار نفر

 

 هنوز هم باورم نمی شه که این خود "استاد جواد خاوری" معروف هست.

تصویری خاطره انگیز از جمع صمیمی دوستان در " درّ دری" در آخرین روزهایی که آنجا بودم.

میلاد رها، احمدی، آرباطان و رضا و شبی خاطره انگیز در اصفهان

یکی از جنوب یکی از شمال یکی از افغانستان

علی عربی

کودکی که چین های پیشانی، دستهای بزرگ، و چشمهای بزرگش، آدم را به اشتباه می اندازد و فکر می کنیم او یک " آدم بزرگ " است. اما در حقیقت او معجونی از کودکی، عصیان، شراب، شعر و چگوارا و  کودکی است.

 

علی عربی

وحید طلعت

از صمیمی ترین دوستانم که حتی شعری به او تقدیم کرده ام. ترک شیرین آذربایچانی من.

 

وحید طلعت

در ادامه عکس هایی را از عاصف حسینی و ابوطالب مظفری و سعید توکلی و .... را مشاهده کنید.

گزینه ادامه مطلب در پائین را کلیک کنید.


ادامه مطلب

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
     محرم امسال، برايم با هميشه فرق داشت. هميشه مي‌رفتم يك گوشه‌اي مي‌نشستم و  آدم‌هايي را مي‌ديدم كه از كنارم مي‌گذرند، سينه مي‌زنند، زنجير مي‌زنند، علم بلند مي‌كنند، گريه مي‌كنند و .... اما اين بار برايم با هميشه فرق داشت. اينبار من تكه‌هايي از  آنها را براي هميشه ثبت كردم.

     اين عكس پايين را نمي‌خواستم بگيرم. با اصرار همين آقا پسر مجبور شدم بگيرم. اما حالا بهترين عكسي است كه در روز عاشورا گرفته‌ام.

اين زن را بايد مي‌ديديد. اين پيرزن عجيب را كه پايش را لخت كرده بود. به صورتش گل ماليده بود، يك گوهواره بغل كرده بود و فرياد مي‌زد.

اين پسر،‌ اين پاك، اين فرشته، نمي‌دانم  اسمش را چه بگذارم؟

و اين دست، اين دست شايد دست يك قديس بود كه با پارچه سبز، مدام اشكهاي پسر را پاك مي‌كرد. پوشيه داشت و نمي‌شد چهره‌اش را ديد. اما جوان بود.

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است       باز  اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

براي ديدن عكس‌هايي از مراسم مخصوص عراقيهاي ساكن مشهد و غيره گزينه ادامه مطلب را در پايين كليك كنيد.


ادامه مطلب

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

براي همه شيرين‌ترين دوران، كودكي است.

 و همه آرزو مي‌كنيم حتي براي يك روز به سرزمين شاد كودكي بازگرديم. اما ...

كودكي مثل يك خواب است

 

مثل يك خواب

 

بعضي وقت‌ها هم زل مي‌زنند به يك جايي نامعلوم. به فكر فرو مي‌روند. و عجيب مي‌شوند.

 

 معصوم

 

بعضي‌هاشون هم تا بخواهي شيطون هستند. از ديوار راست هم بالا مي‌روند.

 

 

بعضي‌هاشون هم از همون بچگي نشون مي‌دهند در آينده چكاره خواهند شد.

 اين يكي فكر كنم مي‌خواد آرتيست بشه.

 

بزرگ بشه يك آرتيست مي‌شه حتما

 

بعضي‌ها هم از كودكي هيچ نمي‌فهمند. همه‌اش را در سختي و تنهايي و حقارت و فقر مي‌گذرانند.

 

 

و بعضي‌ها تلخ مي شوند.

 بيشتر براي مادر و پدر تلخ مي‌شود كه خاطرات شيرين جگرگوشه‌شان تا ابد با آنها خواهد بود.

 

 

براي ديدن ۴ عكس مقبول ديگر گزينه " ادامه مطلب" را بزنيد.

     اين عكس‌ها را از دست ندهيد.

 

 

 


ادامه مطلب

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |

   همه فكر مي‌كنند ما زنده نيستيم. گوشت و پوست و خون و قلب نداريم. از چند تكه چوب و فلز و رنگ درست شده‌ايم. ولي اشتباه مي‌كنند. ما زنده‌ايم. در رگ‌هايمان خون است. خوني سرخ‌تر از شما. خوني تلخ‌تر.خوني زنده‌تر. 

 

دلش گرفته بود شايد. مي‌خواست گريه كند شايد. شايد ...

 

 دهانت را مي‌بويند

مبادا گفته باشي

دوستت دارم

 

دهانت را مي‌بويند مبادا ....

 

پاهايم مي‌لرزند. ضعيف شده‌ام. از صبح همينطور ايستاده‌ام. تا نيمه‌شب بايد همينطور بايستم. آخر امروز جمعه است و تا ديروقت بايد كار كنيم. آقا ساعت چند است؟

 

مرا تحمل كن برادر، پاهايم سست شده

 

اي گنجشك آخرين شاخه

به دوردست‌ها نگاه كن

آيا هنوز

كودكي مي‌خندد؟

گاهي به درخت‌ها نگاه مي‌كرد)

 تقدير چنين بود

تو آن طرف شيشه باشي آزاد و شاد و زنده

من اين طرف شيشه

افسرده و تكيده و دلتنگ

      گاهي نوازش مي‌كند سايه‌اي آنها را...

براي ديدن عكس‌هاي بيشتر گزينه " ادامه مطلب " را در پايين كليك كنيد.


ادامه مطلب

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |
مي‌تواني از جان موش تا شير آدميزاد را پيدا كني.  پيرمردي را ببيني كه ميخ مي‌فروشد، پيرزني كه لباسهاي جواني‌اش را به حراج گذاشته و دختر معصومي را حتي بيابي كه خودش را به حراج گذاشته. اينجا يك تكه جدا از همه‌ جا است. اينجا جمعه بازار است...

به كجا مي نگري؟ اي شير خسته، امپراطور لباسهاي ژنده

من امپراطور لباسهاي ژنده هستم.

و يكي بي‌خيال قيل و قال، خواب‌هاي خوش مي‌بيند. خوش به حالش واقعا...

دنبال جايي مي‌گردم تا هزار ساعت بخوابم، بي آنكه به چيزي فكر كنم.

به چه فكر مي‌كند اين مغرور خسته‌ي خستگي‌ناپذير

 مغرور خستگي ناپذير  

براي ديدن عكسهاي بيشتر بر روي گزينه‌ي " ادامه مطلب‌" در پايين كليك كنيد.


ادامه مطلب

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ | Digg |